پرنسس که نامزد برادرزاده پادشاه یکی از کشورهای دشمن سلطان سلیمان بود مدتی بود که اسیر سلطان سلیمان شده بود. اسیری که از لحاظ سیاسی بسیار مهم بود. کشور دشمن پیشنهادهای زیادی به سلطان سلیمان برای برگرداندن پرنسس به وطن خود کرده بودند و سلیمان هیچکدام را نپذیرفته بود و کسی نمیدانست سلیمان منتظر چیست. با اینحال او همیشه احترام پرنسس را حفظ می کرد و با او بسیار محترمانه و همانند یک مهمان عزیز برخورد می کرد.هر بار به ملاقات او می رفت و حتی بیشتر از احترام، به نظر می رسید قلبن پرنسس را دوست دارد.

سلیمان برای ملاقات با پرنسس به کاخ شکار آمده بود. پرنسس در کاخ نبود. عده ای او را فراری داده بودند تا از طریق دریا به کشورش و نامزدش برسد. وقتی قایق روی آب بود و پرنسس در حال نزدیک شدن به نامزدش و کشورش بود کسی نمیدانست اشکهای پرنسس برای چیست....

نفشه فرار آنها لو رفته بود. پرنسس را با حفظ احترام به کاخ شکار باز گرداندند.سلیمان حتی با او صحبت هم نکرد. چند روز گذشت و سلیمان به ملاقات پرنسس رفت. هنگامی که به اتاق پرنسس وارد میشد پرنسس با حسی آمیخته از خجالت و ترس و شوق با صدایی لرزان و خوشحال صدا زد "سلیمان"

ابروهای سلیمان اندکی بالا رفت. به خدمتکار پرنسس رو کرد و گفت میخواهد با پرنسس تنها باشد.خدمتکار از اتاق خارج شد.

از پرنسس پرسید : به راستی اینقدر مشتاقید که از اینجا بروید؟

پرنسس با حرکت سر و با کمی تردید تایید کرد

- شما را به زودی خواهیم فرستاد. این آخرین ملاقات ما با یکدیگر بود.

سلیمان بعد از گفتن این جمله میخواست از اتاق پرنسس خارج شود که پرنسس باز صدا زد "سلیمان" و دست سلیمان را گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. سلیمان نگاهی به پرنسس کرد و نگاهی به دست خودش. دست پرنسس خیلی آرام از دست سلیمان جدا شد و سلیمان با  آهنگ همیشگی راه رفتنش از اتاق خارج شد....