اصل 44
4
- شرکت رایان نت پشمک بفرمایید.
-سلام خانم.من از شما اینترنت گرفتم ولی فکر کنم اینترنتمون دچار مشکل شده.
-گوشی حضورتون با مسئول فنی شرکت صحبت کنید.بوق....بوق
-بفرمایید
-ببخشید آقا من از شما اینترنت گرفتم ولی انگار دچار مشکل شده.
- انگار؟مگه مطمئن نیستید؟
-راستش بعضی سایت ها باز میشه.
-مثلن؟
- خبرگزاری فارس
- خب خبرگزاری فارس که همیشه باز میشه.ربطی به نت نداره که. ما خبرگزاری فارس رو برای تست کردن ال سی دی استفاده میکنیم.وقتی دارید خبر گزاری فارس رو می بینید نشون میده ال سی دی شما سالمه.خب بگید ببینم خبرگزاری مهر هم باز میشه؟یا مثلن رجا نیوز؟
-آره این دو تا هم باز میشه.
-خیلی خب. پس مدم شما روشنه.
-آقا من اصلن فکر کنم اینترنت من قطعه.فکر کنم این خبرگزاری ها رو هم از روی هیستوری میخونه و به روز نیست.
-چرا اینو میگید؟
-آخه دیشب "جدایی نادر از سیمین" برنده جایزه فیلم خارجی گلدن گلاب شد.ولی هیچ یک از خبرگزاری های ایرانی هنوز اعلام نکردن. حس میکنم اینترنت قطعه.
- عجبا. اولن که خبر مهمی نبوده و بعدش هم سیاست های ما اشاعه فرهنگ وصل کردنه نه فرهنگ جدایی. اگه اسم فیلمش"جدایی نادر از سی مین " بود شاید دهه فجر پخشش میکردیم.تازه اگه فیلمش در مورد فتنه بود که جایزه گل و گلاب رو خودمون بهش میدادیم.تازه اینقدر تو بوق و کرنا کردن نداره که.همین فردا پس فردا همه خبرگزاری های خودمون اعلام میکنن.شاید همین الان هم صفحه دوم سوم خبرگزاری ها این خبر باشه.لطفن اینقدر زود و قاطع قضاوت نکنید.
-آقا معلومه چی میگید اصلن؟
-اجازه بدید دوست عزیز. شما خبر ندارید. از اونجایی که شرکت مخابرات خصوصی شده گاهی باید مسائل رو خیلی وسیع نگاه کرد.خب بگید ببینم صفحه بلاگفا هم باز میشه؟
-چه جالب.....اجازه بدید تست کنم...بله خیلی هم سریع باز شد... ولی نمیتونم برم توی بلاگ خودم.
-خب فکر کنم مشکل رو فهمیدم.اینترنت شما باید وصل باشه.
- خسته نباشید آقا.من میگم این همه صفحه باز میشه تازه شما میگی اینترنت وصله.
-میگم دوست عزیز صبر کن من یک نگاه به تقویم بندازم.خب...این چند وقت ایام خاصی که نبوده که؟....نه دی که رفت...سیزده آبان هم که نیست...بیست و دو بهمن هم که هنوز نرسیده...اس ام اس هم که رد میشه...سوریه هم که آرومه...نماز جمعه این هفته هم که خبر خاصی نبوده....خب پس مشکل کجاست؟آقا ببخشید ایمیلتون باز میشه؟
- ایمیل یاهو بله ولی جی میل نه.
- (با صدای آروم)خیلی خب پس هنوز جیمیل رو نخریدند.
-چی گفتید آقا؟
- هیچی. فهمیدم چی شده. آقا فکر کنم اینترنت شما تا شب درست بشه. البته همین الان هم درسته ها ولی تا شب درست تر میشه.امر دیگه ای نیست؟
-خیر. ممنون
- بوق.بوق.بوق.بوق.بوق....
پ.ن: در تایید کامنت کمی سخت گیر هستیم.
صعود به قله های اهرام لوکوره دنا- تجربه ای متفاوت از یک صعود گروهی
قلل سه گانه اهرام لوکوره از قلل جنوبی دنا می باشند که از فراز آن میتوان قلل قاش مستان، موروگل و بسیاری دیگر از قلل دنا را مشاهده کرد و روستاهای ماندگان و خفر(نگین دنا) را در نمایی زیبا مشاهده کرد.اهرام لوکوره ارتفاعی تقریبن نزدیک 4000 متر دارند و مسیر اصلی صعود آنها از سمت روستای خفر است.
این یک گزارش صعود نیست بلکه تجربه ای از هم گروه شدن با افراد جدید است.
در شهریور ماه سال 1390 همراه با یکی از معروف ترین گروه های کوهنوردی اصفهان که کوهنوردان به نامی در آن فعالیت میکنند عازم روستای ماندگان شدم و قرار بود برنامه ای کوهگشتی برگزار گردد و به صلاح دید مسئول برنامه تیمی نیز عازم به قله قلات بزی شوند. مینی بوسی سوار شدیم که شش نفر بیش از ظرفیت اش سوار کرده بود و حتی با کف مینی بوس نشستن هم جایمان نمیشد و مجبور بودیم پاهای خود را زیر صندلی افراد قرار دهیم. بعد از ظهر پنجشنبه بود و نزدیکیهای غروب به روستای زیبای ماندگان رسیدیم و یک غروب زیبا را کنار رودخانه این روستا تجربه کردیم. شب در کنار یک چشمه در جوار رودخانه اتراق کردیم و مسئول برنامه یک کوه نورد با تجربه را مشخص کرد تا فردا عده ای از دوستان که آماده تر هستند برای صعود به قله قلات بزی اقدام کنند و دیگر دوستان تا تنگه ای در همان نزدیکی بروند و در کنار آبشاری زیبا برنامه گلگشت خود را کامل کنند. بنده ترجیح دادم با گروه اول همراه شوم. پنج نفر از این افراد یکدیگر را میشناختند و نیازی نبود تا با یکدیگر آشنا بشوند.من و دو نفر دیگر جدید الورود بودیم و با پرسیدن رزومه کوهنوردی ما به هر سه نفر اجازه همراهی داده شد.در این بین فرد دیگری نیز اصرار به صعود داشت که بنده به سبک زیر آبی از آمدن ایشان جلوگیری کردم و در واقع پیش سرپرست برنامه زیر آب ایشان را زدم.بزرگترین تجربه کوهنوردی اش کوه صفه و کوه آتشگاه اصفهان بود!!!
صبح جمعه ساعت پنج و نیم برنامه صعود شروع شد. بچه ها متواضع و همدل بودند. به نظرم کمی سرعت شان زیاد بود ولی صلاح ندانستم تذکر بدهم و حدس میزدم به زودی خودشان خسته میشوند و سرعت را کم میکنند.هنوز هوا تاریک بود که بر سر مسیر و راه اختلاف نظر پیش آمد و البته با همدلی و مشورت به راه ادامه دادیم. نزدیک ساعت هفت و نیم بود که تصمیم گرفتم اعلام کنم که از لحاظ بدنی حریف این دوستان نیستم. موضوع را با سرپرست مطرح کردم و ایشان گفت:"فکر میکنی.تو از همه ما قوی تری.الکی به خودت تلقین نکن که نمیتونی" من برایش توضیح دادم که اندازه خودم توان دارم و فقط قدمم با قدم آنها تفاوت دارد و ایشان به حرف خودش اصرار داشت. حتی به شوخی به من پیشنهاد دویدن داد.جمله قشنگی داشت"اگر من شکم تو رو داشتم نمیتونستم از جام جم بخورم.تو خیلی قوی هستی.واینسا بدو"خلاصه از ما اصرار و از اونها انکار.شاید هم برعکس.
نزدیک ساعت هشت صبح بود که به دستور سرپرست کوله من بین بچه ها تقسیم شد ولی باز در کل ماجرا توفیری نداشت.افرادی بسیار آماده بودند و من از خسته شدن آنها قطع امید کرده بودم. چندین بار به سرپرست پیشنهاد دادم که برگردم و او قبول نکرد و گفت:"خطر مواجه با خرس است" و ایشان هرگز قبول نمیکردند که من از آنها خیلی ضعیف تر هستم.به ناچار تصمیم گرفتم خودم گروه را به طور نا محسوس اداره کنم. هرچه سرپرست به من میگفت سریع تر باش من آرام ترش میکردم.تصمیم گرفته بودم جوری قدم بردارم که بتوانم تا شب با همان قدم ادامه بدهم. افراد با خوش خلقی تذکر می دادند که با این سرعت نخواهیم توانست قلات بزی را فتح کنیم و من فقط در فکر این بودم که بتوانم تا شب ادامه بدهم. بعد از خوردن صبحانه در ساعت نه و نیم بر سر مسیر اختلاف نظر پیش آمد و در واقع به این نتیجه رسیدیم که راه را گم کرده ایم. دوستان در طرحی عجیب غریب پیشنهاد دادند بر روی خط الراس سوار شویم و تا قلات بزی ادامه دهیم. من که در آن جمع یک آماتور حرفه ای به حساب می آمدم و تقریبن کمی خارج از عرف بود در نظرات کارشناسانه دخالت کنم با ملاحت تمام به دوستان تذکر دادم که به چشمان خود اعتماد نکنند و این احتمال را بدهند که خط الراسی که داریم می بینیم مربوط به قلات بزی نباشد.هیچ کس حرف مرا نخرید.به سمت خط الراس رفتیم و بنده با سرپرست برنامه طی کردم که از اگر با آنها از این مسیر بالا بروم تحت هیچ شرایطی از این مسیر بر نخواهم گشت و سرپرست نیز قبول کرد.به او گفتم اگر شرط مرا نپذیرد قدم از قدم بر نمیدارم و در آن مسیر خطرناک(به خصوص در فرود) پا نمیگذارم. سنگها ریزشی بودند و با خوش شانسی تمام از یک حادثه مرگبار(سقوط یک سنگ بزرگ به حجم تقریبی یک متر مکعب) توسط دوستان بالایی و چند تکه شدن آن و تهدید جان خیلی از دوستان جان سالم به در بردیم. دوستان در دست به سنگ ها از بنده تعریف کردند و گفتند:"زیاد هم غیر حرفه ای نیستی و دست به سنگت خوب است" و من در این فکر بودم که شب قبل در توضیح برنامه حرفی از دست به سنگ شدن و صعود از مسیرهای خطرناک نبود. تقریبن داشتیم از لا به لای دیواره ها بالا میرفتیم و دوستان یواش یواش به این نتیجه رسیده بودند که مسیر به آن سادگی هم میگفتند نبود. من خودم به روش خودم ادامه میدادم و هرگز اجازه ندادم تهییج دوستان بر من غلبه کند و کماکان آهسته میرفتم. بیچاره همنوردان صبور من مجبور بودند هر نیم ساعت یک ربع استراحت کنند تا من به ایشان برسم. ولی بر سرعت خودشان اصرار داشتند.کوهنوردانی به غایت آماده بودند. یکی از آنها تجربه چندین هفت هزاری و تلاش بر یک هشت هزاری داشت و دیگران همه مثل نقل و نبات علم کوه و دماوند رفته بودند. نزدیک ساعت دوازده بر خط الراس سوار شدیم و کمتر از نیم ساعت اولین قله را فتح کردیم.ما به قلات بزی نرسیده بودیم و در عوض به قلل اهرام لوکوره رسیده بودیم. بنده در پنجاه متری اولین قله توقف کردم و دوستان رفتند و برگشتند. روستای خفر خودنمایی میکرد و قاش مستان از بالا به ما نگاه میکرد. بسیاری از قله های دنا از جمله بیژن ها و کل قدویس نیز قابل مشاهده بودند و روزگار خوشی داشتم آن بالا.به سمت قله دوم رفتیم و کمتر از نیم ساعت به قله دوم رسیدیم. باز من قله را دور زدم و به سمت سومین قله رفتم و دوستان به بنده پیوستند. دائم در فکر راه برگشت بودند و از بالای هر قله مسیر برگشت را بررسی میکردند. در حقیقت اگر میخواستیم از راهی که آمده ایم برگردیم یا باید خطرهای مرگباری را میپذیرفتیم یا اینکه چندین ساعت راه برویم تا به کوه مجاور برسیم .تازه باز هم ریسک بود و مطمئن نبودیم که آنجا بهتر از اینجاست. ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود و من سر حال تر شده بودم. به با تجربه ترین فرد گروه گفتم که حاضر نیستم که به سمت روستای ماندگان بیایم و حتی اگر شده خودم تنها به سمت خفر می روم. دوستان بعد از اینکه قطعیت بنده را دیدند تصمیم بر این گرفتند که به سمت روستای خفر برویم. تنها نگرانی دوستان هماهنگی با سرپرست اصلی بود. آخر قرار بود گروه هشت نفری ما ساعت 5 عصر کنار مینی بوس در روستای ماندگان باشیم و حالا قرار بود از خفر سر در بیاوریم. موبایل آنتن نمیداد و گروه بی سیم نداشت.به سمت خفر رفتیم. مسیر عالی بود و من هنوز در فکر تقسیم انرژِی بودم. نزدیکیهای ساعت شش عصر بود که من شروع به دویدن کردم که این تعجب همه دوستان را بر انگیخت و موجب اعتراض بعضی دوستان شد و گمان بردند که صبح سرکارشان گذاشته بودم و من برای آنها از تقسیم انرژی گفتم و قبول نمیکردند. شب ساعت نه به روستای خفر رسیدیم و با تاکسی دربست خود را به سایر دوستان رساندیم و مسئول گروه حسابی ما را دعوا کرد. البته بنده در جلسه این گروه در دوشنبه هفته بعدش شرکت کردم و تمام قصورها را به خود خریدم و از بچه ها دفاع کردم که تصمیم شان درست بوده است.برنامه خیلی خوبی بود ولی باز هم مرا به این نتیجه رساند هرچند سلسله مراتب در کوهنوردی بسیار مهم و اطاعت از دستور مسئول به نظر ضروری میرسد گاهی باید عقل را به کار انداخت و جسارت کرد.
پ.ن: ببخشید اگر طولانی بود. عوضش فهمیدید من نه کوهنوردی بلدم و نه نویسندگی.تازه اسم و اصطلاحات کوه رو هم بلد نیستم.
کی دو زمستانی-عکس هایی از روس ها در کمپ اصلی
تفال
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
کافه کوه شعبه اصفهان!!! به زودی افتتاح میشود.
کافه کوه افتتاح شد. پس از آنکه لیلی یگانه رهنما در وبلاگ مکث خبر از ایده تازه ای داد و مورد استقبال دوستان قرار گرفت و نیز سپس حاج فرشید داوودی شهید زنده کوهنوردی و کان-دید ریاست فدراسیون کوهنوردی نیز مطلبی در این رابطه نوشتند ما نیز بر آن شدیم که کافه کوه اصفهان را راه اندازی کنیم.
برای اینکه با تهرانی ها تداخل نداشته باشیم و این شانس را از اصفهانی ها نگیریم که در برنامه دوستان تهرانی شرکت کنند پنجشنبه آخر این ماه را بیخیال شدیم و نیز پنجشنبه اول ماه نیز که گذشته است لذا پنجشنبه وسط ماه قرار میگذاریم.خب راستش میخواستیم که بومی سازی کرده باشیم و ابتکار به خرج دهیم و کافه ممد اصفهانی قرار بگذاریم که ممد اصفهانی خودش ابراز نارضایتی کرد و گفت در آنجا فقط کنسرت موسیقی برگزار میشود و ما رفتیم در فکر قهوه خانه علی انجیلی.البته که چهار تا پله هم به سمت بالا میخورد و یک نیمچه صعودی دارد و البته لژ خانوادگی نیز دارد ولی آنجا نیز علی انجیلی گفت که"کافه ما جای این قرطی بازی ها نیست،فقط نشست های صنف سیرابی فروش ها در این کافه برگذار میشود.کافه سیرابی و دیگر هیچ".اینقدر خشن بود و مصمم که حتی به کافه کله نیز راضی نبود و فقط به کافه سیرابی می اندیشید.این بود که رفتیم در فکر همین کوه نیم وجبی سد م مد خودمان و گفتیم کافه سد م مد راه بیندازیم بلکه تبلیغی برای این وبلاگ کج و کوله نیز باشد.آنجا جاذبه های فرهنگی و تفریحی نیز دارد.
راستش را بخواهید جمع کردن اصفهانی ها کار ساده ای نیست و باید قبل از آن خیلی تبلیغ کرد.اینطور نیست که من برای کافه کوه اصفهان فراخوان کنم و همه استقبال کنند . اصفهانی ها ابتدا در پی انگیزه من و سپس منافع من و سپس ایجاد برنامه ای مشابه در همان روز ولی در مکانی دیگر مثلن کوه صفه برخواهند آمد مگر اینکه آنها را قانع کنم که نشست ما بسیار سود مند است.اصفهانی ها هر کاری را باید با دلیل های فراوان و توجیه های فراوان کنند.همین چند وقت پیش در قبرستان شهر عزیز مان بود که روی یک سنگ قبر نوشته بود :"مرحومه مینا جعفری همسر دکتر علی حسینی متخصص و جراح قلب و عروق دارای بورد تخصصی از دانشگاه علوم پزشکی هاروارد-آدرس مطب اصفهان خیابان چهارباغ پلاک 3 تلفن 2442545624 ساعات مراجعه 15 الی 23 " البته اگر اشتباه نکنم کنار سنگ قبر به صورت حاشیه نویسی چند تا تبلیغ هم بود.خلاصه اینکه سخت است برگزاری این کافه کوه اصفهان.
مسئله دیگر ما انتخاب یک اسم مخفف و با مسمی برای اینگونه نشست ها بود زیرا اصفهانی ها به خلاصه کردن علاقه دارند.گفتیم اگر حروف اول کلمه های"کافه" و "کوه" را بخواهیم کنار هم قرار دهیم و مثلن بگوییم "نشست ک ک" شاید هیچ کس از اصفهانی ها نیاید و ما را به تابو گویی و بددهنی متهم کنند و اگر بخواهیم آن کلمه را سر هم بنویسیم شاید خیال کنند ما قصد داریم کک به تنبانشان بیندازیم و باز کسی نیاید.خب در فکر این بودیم که حروف آخر دو کله "کافه" و "کوه" را مخفف کنیم و مثلن بگوییم" نشست ه ه"و باز دیدیم همه خیال میکنند ما داریم لیمگیری و بیمزه بازی و لوده بازی در می آوریم و باز کسی نیاید.شاید بگویید ما چه اصراری داریم در خلاصه کردن اسم ها.خب میدانید خیلی هم بی ربط نیست بعضی اسم ها را خلاصه کردن.مثلن فرامرز نصیری که اگر خلاصه اش کنید میشود"فن" و هم فوت و فن وبلاگداری و هم عکاسی و هم کوهنوردی و هم کفر مردم را در آوردن را خوب بلد است یا مثلن آنا فراهانی که مخفف اسمش میشود "آف" که خب همیشه آف است و یکبار نشد ما به موبایلش زنگ بزنیم و جواب بدهد.یا مثلن همین رامیار کاردار که واقعن رک است.یا همین احسان بشیرگنجی که مثل آب زلال است و آب پاکی را روی دست همه میریزد.البته این خلاصه نویسی همیشه هم درست از آب در نمی آید مثلن لیلی رهنما فکر نکنم زیاد هم لر باشد و البته محمدرضا خداخواه فکر نکنم مخ باشد بلکه بیشتر مخ مردم را میخورد.منظورم این بود زیاد هم به اسم خودتان و مخففش و معنایش فکر نکنید ولی به هر حال ما دنبال اسمی مخفف برای کافه کوه شعبه اصفهان هستیم و از پیشنهاد های دوستان استقبال میکنیم.
حالا اسم جدا،موضوع بحث در نشست جدا
مانده ایم اصلن بر سر چه چیز بحث کنیم.مثلن اینکه "آیا بر ملا کردن کامنت خصوصی مردم کار درستی است؟" یا مثلن" فرشید داوودی چطور سر عزرائیل شیره مالید؟؟آیا عزرائیل زن است؟" یا مثلن اینکه " چرا علی انجیلی سیرابی فروش ها را بیشتر از کوهنویسان تحویل گرفت؟" یا مثلن " پیمان نامه صعود قلم به چه دردی میخورد؟" یا مثلن" میزبان آینده صعود قلم" یا شاید هم"چرا وبلاگ آنا بیشتر از یاهو بیننده داره؟؟" یا هزاران سوال مهم و اساسی جامعه کوهنوردی کشور.
به هر حال خودمان هم دقیق نمیدانیم کجا و کی و به چه قصدی قرار است با چه کسانی بر سر چه موضوعی نسشت کنیم.فقط میدانیم برای کم نیاوردن از تهرانی های عزیز میخواهیم کافه کوه اصفهان را به زودی زود افتتاح کنیم.
در ضمن اگر بشود در پنجشنبه آخر ماه به دوستان عزیزمان در تهران خواهیم پیوست.
با تشکر و به امید دیدار.
هوس شب یلدا
"حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است"
سالهاست که رنگ می ندیدم و باز
شور مستانه جستنم هوس است
همچو آن قوی سپید در دل موج
رفتن و بر نگشتنم هوس است
مثل سبزه در کنار سرو بلند
پیش آب روان رستنم هوس است
وین عجب بین که بعد این همه وقت
شام یلدا شکفتنم هوس است
همچو شمعی در فراق پروانه
خود به داغ خویش کشتنم هوس است
شاعری و رندی ندانم و لیک
"شعر رندانه گفتنم هوس است"
تقدیم به زنده یاد پرویز مشکاتیان


