ثبت لحظاتی از زندگی

دبستانی که بودم هر روز باید از این پل عبور میکردم تا به مدرسه ام برسم. خانه ما اینطرف آب بود و مدرسه آنطرف آب.ولی فاصله خانه تا مدرسه پیاده کمتر از پانزده دقیقه بود.تازه با قدم متوسط وگرنه اگر میدویدی شاید پنج دقیقه میشد. پل خواجو برای من یاد آور خاطرات زیادی است.عکس فوق علاوه بر پل خواجو و مدرسه، مکان تقریبی خانه ما را هم نشان می دهد و نکته دیگر اینکه در انتهای عکس در وسط آن کوه صفه خودنمایی میکند که این روزها برایم آرامشبخش است. بچه که بودم گمان میبردم باید خیلی قوی بود تا بشود نوک کوه صفه را لمس کرد ولی بعد ها فهمیدم با کمی آمادگی کافیست همت کنی و با رعایت تمام نکات ایمنی کمتر از یک ساعت نوک قله باشی و اصفهان را با همه زیبایی هایش یکجا به تماشا بنشینی. دبستانی که بودم هر روز از پل خواجو رد میشدم و بسیار اتفاق افتاده بود که صدای آواز مردمی را میشنیدم: جایگاهی خاص که هنوز هم برای خواندن دارند و هنوز که هنوز است این رسم را زنده نگه میدارند که گاهی با تشویق و همراهی حاضرین نیز زیبا تر میشود و گاه نیز استادی بر شاگردش ایراد هایی در گوشه ها و دستگاه های موسیقی به کار رفته وارد میکند. هر روز دو بار از روی رودخانه رد میشدم. پایین پل خواجو را بیشتر از بالایش دوست داشتم ولی گاهی برای تنوع از بالای آن میرفتم. پارک مشتاق(سمت چپ تصویر پایینی) و پل خواجو قسمتی از زندگی روزانه من بودند.در عکس زیر مدرسه من نزدیک ترین ساختمان قابل مشاهده در سمت راست پل خواجو و خانه ما در سمت جپ تصویر یک جاهایی بین ساختمانهای بزرگ ردیف اول و ردیف دوم قرار دارد.

حدودن یک ماه و نیم پیش در یک شب بسیار سرد مجبور بودم که پیاده به سمت خونه بروم و از اتفاق باید از رو پل خواجو رد میشدم. هوا روی پل سرد تر و باد سوزنده تر بود. وقتی به اینطرف رودخونه آمدم مسیر پارک مشتاق را به پیاده روی در چهارباغ خواجو ترجیح دادم.هرچند از لحاظ زمان فرقی ندارد ولی خواستم احساس کنم در حال پیاده روی هستم نه طی طریق. سرما کمی اذیت میکرد ولی من پارک رو ترجیح میدادم و به یاد کودکی های خودم بودم و داشتم لذت میبردم.نزدیکی های خونه بودم و داشتم از پارک میومدم کنار خیابان که یک پراید را دیدم که برایم بوق میزند.انگار آدرس میخواست.به سمتش رفتم.مرد جوانی بود که انگار چهره اش کمی در هم بود.ناراحت بود شاید هم نگران بود.

- ببخشید آقا...از این چیزها...از اینها که بچه ها باهاش بازی میکنن....تاب و الاکلنگ و سرسره...این نزدیکیها نیست؟
نگاه کردم دیدم یه بچه سه چهار ساله هم توی ماشین بود.یه آقا کوچولو که اونهم انگار خیلی ناراحت بود.نمیدونم چی شد که در کمتر از ثانیه انگار شعله ای درون من روشن شد.
-کی میگه نیست؟بهترین پارک دنیا رو اینجا داریم آقا.از شانس خوب شما همین نزدیکی هاست.اون چراغ چشمک زنه رو میبینی؟اونجاست.
-یعنی میگید ماشین رو همین جا پارک کنیم و پیاده بریم؟شاید جای پارک گیر نیاد..
-نه آقا جان...شما با ماشین برو اونجا...جای پارک هم گیر میاد.آخه این وقت شب توی این سرما کی میاد پارک؟به جز آدمهای باحالی مثل من و شما و این آقا کوچولو؟(جمله آخر جزو حرفهام نبود ولی حس کردم برای امید دادن باید بگم پس با لبخند گفتمش )
پسرک کمی لبخند زد و دلم کمی آرام شد.
-ممنون آقا.با اجازه
-قربونت برم.خلاصه برید حال کنید.تاب الاکلنگ،سرسره،چرخ و فلک...همه چیز هست.به به.....ببین راستی همون نزدیکی دکه هم هست چایی چیزی خواستید بخورید.خوش بگذره .
ماشینش راه افتاد.داشتم با نگاه بدرقه میکردم ماشین رو. لهجه اش که مال خود اصفهان نبود و پلاک ماشینش هم مربوط به اطراف اصفهان بود.داشتم فکر میکردم مادر بچه کجاست؟شاید مریضخانه،شاید توی مطب دکتر،شاید زنده نباشه اصلن،شاید هم توی خونه است و حال نداشته بیاد...هنوز چشمم به ماشین بود و نزدیک هفت هشت متر دور شده بود که دیدم پسرک سرش رو برگرداند و منو نگاه کرد.براش دست تکون دادم و لبخند زد.بیشتر دست تکون دادم و بیشتر خندید.باز تلاش کردم و اونهم دست تکون داد.وقتی دستش رو دیدم که برام تکون میده انگار دنیا رو به من داده باشند. خوشحال و سرمست به سمت خونه رفتم و اون لحظه رو ثبت کردم بین بهترین خاطرات زندگیم.
.......
....................
